بزرگ پاسبان تشیع علوی، رادمرد قهرمان و شجاع اسلام و ایران ، اسطوره مقاومت ، مجاهدت، فقاهت و دینداری، سرمایه کم یاب مسلمانی و آزادگی فقیه عالیقدر و مجاهد نستوه آیت الله العظمی منتظری حاج شیخ حسینعلی منتظری(قدس الله نفسه الزکیه )، شربت وصال نوشید و روی در حریم یار نهاد. آن پیکر رنجور و دردکشیده اینک آرام یافته و آن روح خدایی اینک در جوار رحمت رب قرار گرفته است. آن دل دردمند که عمری در غم اسلام و مردم و حقوق آنان تپید و پروای حق داشت، دیگر از تپش افتاده است. فقیه بزرگ شیعه و اسلام شناس بی بدیل و روح ربانی امت اسلام امروز در جوار پیامبر رحمت (ص) و اهل بیت مطهر(علیه السلام ) اوست.
منتظری رفت اما خاطره مبارزات او برای تحقق جمهوری اسلامی باماست. منتظری رفت اما حق گویی و آزادگی او چراغ راه کسانی است که حلاوت سیره علوی را از درس نهج البلاغه او می جستند و در زندگی و روش او می یافتند. سالها زندان، شکنجه، تبعید، شهادت و جانبازی و تحمل مصائب در دوران ستمشاهی، خیرخواهی و سخت کوشی در رشد و بالیدن نهال انقلاب و جمهوری اسلامی و تلاش مسؤولانه و صادقانه همراه با رهبر فقید انقلاب(ره) از او الگویی بی نظیر برای روحانیت شیعه ارائه کرد. زندگی او همه به تعلیم و تحقیق و تلاش برای عملی ساختن حقایقی که یافته بود، گذشت . مرگ او نیز بی شک جانها و دلها را بیدار، و یاد او برای همیشه خاطره معطر انسان علوی(ع) و حسینی(ع) را تداعی خواهد کرد.
این مصیب جانکاه را به ولی اعظم خدا و امید جهان نور و عدالت ، به همه حق طلبان و آزادگان به همه مبارزان راه خدا در سرتاسر جهان به همه عالمان و فقیهان و به حوزه های علمیه و خصوصا شاگردان و ارادتمندان آن فقید سعید تسلیت می گوییم.
قم المقدسه – سوم محرم الحرام 1431 ق
1388/9/29
احمد منتظری
مينويسم
تا بدوني
واسه من
هنوز هموني.....
********************
بازيچه ي دست يار بودن عشق است
در پنجه ي غم شكار بودن عشق است
در محكمه اي كه يار باشد قاضي
محكوم طناب دار بودن عشق است

ساده مي گويم عزيزم دل بريدن ساده نيست
چشم هاي مهربانت را نديدن ساده نيست
از زمان رفتنت خورشيد را گم كرده ام
ناله هاي ابر را هرشب شنيدن ساده نيست
قلب تو پر بود از ماه وهزاران پنجره
ماه را ازپشت يك ديوار ديدن ساده نيست
بوسه هايت دلنشين و خنده هايت دل فريب
طعم تلخ اين جدايي را چشيدن ساده نيست
باز هم آمد بهاراما هوا افسرده است
آه از دست زمستان هم رهيدن ساده نيست
قلب من آتش گرفت از دوريت باران من
از دل اين آتش سوزان پريدن ساده نيست
پادشاه قصر قلبم!حكمران باشكوه!
ساده دل دادم من واين دل بريدن ساده نيست
ღღ شبی غمگین شبی بارانی سرد
مرا در غربت فردا رها كردღ
ღღ دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار كوچه ها كردღ
ღღتمام هستي ام بود و ندانست
كه در قلبم چه آشوبى به پا كردღ
ღღ و او هرگز شكستم را نفهميد
اگر چه تا ته دنيا صدا كرد ღ
ღღღღღღღღღ
آنکه چشمان تو را این همه زیبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد
یا نمی داد به تو این همه زیبایی را
یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد
كاش بودي تا دلم تنها نبود
تا اسير غصه ي فردا نبود
كاش بودي تا نگاه خسته ام
بي خبر از موج و درياها نبود
كاش بودي تا دو دست عاشقم
غافل از لمس گل مينا نبود
كاش بودي تا زمستان دلم
اين چنين پر سوز و پر سرما نبود
كاش بودي تا فقط باور كني
بي تو هرگز زندگي زيبا نبود
............................
لاک پشت ها هم عاشق ميشن ولي تحمل درد عشق
براشون راحته چون حداقل عشقشون آروم آروم
ترکشون ميکنه

هرگز اين قصه ندانست کسی:
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست!
سر فرو داشت، نمی گفت سخن!!
نگهش از نگهم داشت گريز...
*****
مدتی بود که ديگر با من ! بر سر مهر نبود..
آه اين درد مرا می فرسود:
او به دل عشق دگر می ورزيد!!!
***
گريه سر دادم در دامن او ! های هاييکه هنوز
تنم از خاطره اش می لرزد!!
بر سرم دست کشيد ..
در کنارم بنشست !بوسه بخشيد به من!!
ليک می دانستم :
که دلش با دل من سرد شدست!!!

خیلی سخته وقتی آدم گل آرزوهاشو تو باغ یکی دیگه ببینه
و هزار بار تو خودش بشکنه و بعد آروم زیر لب بگه:
گل من باغچه نو مبارک.....

به چه میخندی تو؟
به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟
به چه میخندی؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه میخندی تو؟
به دل ساده ی من که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست؟
خنده دار است.....بخند!

یه پنجره با یه قفس یه حنجره بی هم نفس
سهم من از بودن تو یه خاطره است همین و بس
تو این مثلث غریب ستاره ها را خط زدم
دارم به آخر می رسم از اون ور شب اومدم
یه شب که مثل مرثیه خیمه زده تو باورم
می خوام تو این سکوت تلخ صداتا از یاد ببرم
بزار که کوله بارما رو شونه ی شب بزارم
یاید که از این جا برم فرصت موندن ندارم
داغ ترانه تو نگام شوق رسیدن تو تنم
تو حجم سرد این قفس منتظر پر زدنم
من از تبار غربتم از آرزوهای محال
قصه ما تموم شده با یه علامت سئوال؟؟؟؟؟
بزار که کوله بارما رو شونه شب بزارم
باید که از این جا برم فرصت موندن ندارم

بگذار سر به سينه ي من ، تا که بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را.
شايد که بيش ازين نپسندي به کار عشق،
آزار اين رميده ي سر در کمند را.
بگذار سر به سينه ي من، تا بگويمت:
اندوه چيست، عشق کدام است، غم کجاست؟
بگذار تا بگويمت: اين مرغ خسته جان،
عمري ست در هواي تو از آشيان جداست.
دلتنگم آنچنان که: اگر بينمت به کام،
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شايد که جاودانه بماني کنار من،
اي نازنين-که هيچ وفا نيست با منت-
تو، آسمان آبي آرام و روشني،
من، چون کبوتري که پرم در هواي تو
يک شب ستاره هاي تو را دانه چين کنم
با اشک شرم خويش بريزم به پاي تو،
بگذار تا ببوسمت، اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت، اي چشمه ي شراب.
بيمار خنده هاي تو ام، بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني،گرم تر بتاب.

گلبرگ های گل سرخی
که به من داده بودی
لابه لای دفترچه خاطراتم خشکیده است
اما
خاطراتت روزی صد بار در باغچه قلبم آبیاری میشود...

ببین مرا ببین مرا دوباره با دوچشم تر
که می نهم ز عشق و غم به روی سینه توسر
ببین مرا که دیده را به تخت سینه دوختم
که از بهانه های دل ز هر دو دیده سوختم
بیا که تیغ سادگی رسیده بر گلوی من
بیا تو ای امید جان دمی به گفتگوی من
من این غبارخورده راکه میرودبه سوی شب
هزار بار گفته ام که تشنه ام به عشق وتب
ببین مرا که بی سبب شدم دچار بندگی
بنازم او که مرگ را نمی دهد به زندگی
بیا که ساحل دلم پر از سرشک غم شده
تمام درد زندگی سکوت منزلم شده
به شام تیره ام بیا ستاره سرشت من
به عشق تو رقم خورد دوباره سرنوشت من
بیا و دست من بگیر و سوی آسمان ببر
ببین مرا ببین مرا دوباره با دو چشم تر

یکبار عاشقت شدم
اما
صدبار باورش کردم...
صدبار خواستم فراموشت کنم
اما
یکبار هم نتونستم

رفتم مرا ببخش و مگو که وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
-._.-._-._.-._-._.-
رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
-._.-._-._.-._-._.-
رفتم مگو، مگو که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
-._.-._-._.-._-._.-
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابه لای شبرنگ زندگی
رفتم، که در سیاهی یک گود بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
-._.-._-._.-._-._.-
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملالت وجدان گریختم
-._.-._-._.-._-._.-
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
می خواستم که شعله شوم، سر کشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
-._.-._-._.-._-._.-
روحی مشوّشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان زگفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

دیگران گر به تماشای شب و روز خوشند
ما شب و روز به یک وعده دیدار خوشیم